|
از روی پلک شب شب سرشاري بود. سهراب.س
آب آب را گل نكنيم: سهراب.س
ساده رنگ آسمان ، آبي تر ، آب ، آبي تر. من در ايوانم ، رعنا سر حوض. رخت مي شويد رعنا. برگ ها مي ريزد. مادرم صبحي مي گفت: موسم دلگيري است. من به او گفتم : زندگاني سيبي است ، گاز بايد زد با پوست. زن همسايه در پنجره اش ، تور مي بافد مي خواند. من «ودا» مي خوانم گاهي نيز طرح مي ريزم سنگي ، مرغي ، ابري. آفتابي يكدست. سارها آمدند. تازه لادن ها پيدا شده اند. من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم : خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود. مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم. مادرم مي خندد. رعنا هم. سهراب.س
سلام من امروز با نامزدم يك ساله كه به دنيا اومديم. فكر كنم بايد شاد باشم و لبخند بزنم... منتظرم
و پيامي در راه روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد. در رگ ها نور خواهم ريخت. و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم سيب سرخ خورشيد. خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد. زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد. كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ! دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد: آي شبنم شبنم شبنم. رهگذاري خواهد گفت: راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش. روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت. هرچه دشنام از لب ها خواهم برچيد. هرچه ديوار از جا خواهم كند. رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند! ابر را پاره خواهم كرد. من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد. و بهم خواهم پيوست خواب كودك ر با زمزمه ي زنجره ها. بادبادك ها به هوا خواهم برد. گلدان ها آب خواهم داد. خواهم آمد پيش اسبان گاوان علف سبز نوازش خواهم ريخت. مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد. خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد. خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت. پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند. هر كلاغي را كاجي خواهم داد. ما را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك! آشتي خواهم داد. آشنا خواهم كرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت. سهراب.س
روشني من گل آب ابري نيست. بادي نيست. مي نشينم لب حوض: گردش ماهي ها روشني من گل آب. پاكي خوشه زيست. مادرم ريحان مي چيند. نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك: لاي آن گل هاي حياط. نور در كاسه ي مس چه نوازش ها مي ريزد! نردبان از سر ديوار بلند صيح را روي زمين مي آرد. پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي من پيداست. چيزهايي هست كه نمي دانم. مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم. راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم. من پر از نورم و شن و پر از دارو درخت. پرم از راه از پل از رود از موج. پرم از سايه ي برگي در آب: چه درونم تنهاست. سهراب.س
همیشه عصر چند عدد سار دور شدند از مدار حافظه ی کاج. نیکی جسمانی درخت بجا ماند. عفت اشراق روی شانه ی من ریخت. حرف بزن ای زن شبانه ی موعود! زیر همین شاخه های عاطفی باد کودکی ام را به دست من بسپار. در وسط این همیشه های سیاه حرف بزن خواهر تکامل خوشرنگ! خون مرا پر کن از ملایمت هوش. نبض مرا روی زبری نفس عشق فاش کن. روی زمین های محض راه برو تا صفای باغ اساطیر. در لبه ی تلآلو انگور حرف بزن حوری تکلم بدوی! حزن مرا در مصب دور عبادت صاف کن. در همه ی ماسه های شور کسالت حنجره ی آب را رواج بده. بعد دیشب شیرین پلک را روی چمن های بی تموج ادراک پهن کن. سهراب.س
|
About![]()
یک خط یادگاری با زغال سوخته ای بر روی دیوار کلبه ی حسرت نوشتم: Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 اسفند 1385 Links
سگز آباد |